تبليغاتX
یادگاری از یک دوست
به نام دل ...

سلام به شما دوست و همراه همیشگی

دیدم اگر اینطوری ادامه بدم شاید خیلی ها دسترسی به فیلترشکن نداشته باشند

این بود که تصمیم به اجاره یه جای جدید گرفتیم تا بعد از رفع این مشکل دوباره برگردیم .

هیچ جا خونه خود آدم نمیشه !!!

آدرس جدید دلکده ما :

http://yadegar--e--dost.blogfa.com

صمیمانه منتظر حضور شما هستیم .

+ سخن دل از :این یکی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:3 |
به نام دل ...

سلام سلام سلام

اول از همه بهترین مراتب سپاسگزاری رو دارم از همه کسانی که در یکسالگی یادگار دوست ما رو همراهی کردن و عرض تشکر از یکایک شما که ما و دلکدمون رو قابل دونستین و با حضورتون بر شور و شوق ما برای هر چه بهتر شدن این دلکده افزودید .

البته باید ببخشید که اینقدر دیر به دیر آپ میکنم که ۲ تا علت داره :

اول اینکه اون یکی گرفتاره و دست تنهام

دوم هم اینکه اون اولها داغ بودم هر روز یا حداقل هر دو روز یک بار آپ میکردم ولی الان یه ذره که نه خیلی در انتخاب متنها وسواس نشون میدم و این هم مزید بر علت شده

خودمم که قربونش برم دست و دلم کمتر به نوشتن میره ولی امروز یعنی امشب می خوام نا پرهیزی کنم و بنویسم و امیدوارم که بتونین بیاین و بخونین .

...

به قول قدیمی ها همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی .

امروز اومدم یه سر بزنم به دلکده ببینم چه خبر شده که دیدم درش رو پلمب کردن و سر درش زدن :

مشترک گرامي

دسترسي به اين سايت امکان پذير نمي باشد

خیلی برام جالبه ، نمیدونم کجاشونو بریدم و نمک نکردم که این کارو با ما کردن

ولی اشکال نداره به کوریه چشمشون هم که شده با فیلتر شکن آپ میکنم ، همه هم خبر میکنم تا ببینن چه طوری سر یه بیگناه رو میبرن زیر گیوتین

خوب دیگه دارم حرف سیاسی میزنم ، ما که شانس نداریم همچین ییهو دیدی ریختن گرفتنمون

خوش باشید

                                                                                      این یکی  

+ سخن دل از :این یکی در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:19 |
به نام دل ...

سلام دوستان همونطور که میدونین به دلیل نزدیک شدن به یکسالگی یادگار دوست تصمیم گرفتم که منتخب ماههای این یک سال رو براتون بزارم و اگه لطف کنید با انتخاب بهترین از طرف خودتون در هر چه بهتر شدن این دلکده ما رو همیاری کنید منت بر ما میزارین . از اینکه در جمع ما هستین بسیار خوشحالیم .

                                                                                          ممنونم از حضورتون

                                                                                                  این یکی

 

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
 
بدانيد
:

خوب بودن (( به خدا )) سهل ترين كار است

و نمي دانم،

               
كه چرا انسان،

                                  
تا اين حد،

                                               
با خوبي،

                                                           
بيگانه است
!
       
                                        
                            و همين درد مرا مي آزارد!  


                                                                                       « فريدون مشيري »

 

سخن دل از :این یکی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 19:37

 

آفتاب به گیاهی حرارت میدهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.

مرد مومنی به طرز ناگهانی تمام ثروتش را از دست داد . چون می دانست خدا او را به نحوی کمک میکنددست به دعا برداشت:

"پروردگارا ! بگذار که من در این بخت آزمایی برنده شوم"

او سالها و سالها دعا کرد اما همچنان فقیر باقی ماند.

سرانجام از دنیا رفت و در آن جا به بهشت رفت وقتی به آنجا رسید از وارد شدن سر باز زد .او گفت که تمام عمرش را مطابق دستورات عمل کرده اما خدا هر اجازه نداده که او حتی یک بار در مسابقه شرکت کند. با انزجار گفت:

-هر چه به من وعده داده بودی دروغ بوده است.

خداوند جواب داد: من همیشه برای کمک کردن به تو آماده بودم. اما با وجود این که من می خواستم کمکت کنم تو حتی یک بار بلیت مسابقه را گرفتی؟؟

نتیجه:دعای واقعی آن نیست که از خدا بخواهیم به ما کمک کند بلکه این است که به او اجازه چنین کاری را بدهیم.

             خداوند به هر پرنده ای دانه میدهد ولی آن را داخل لانه اش نمی اندازد.

 

سخن دل از :اون یکی در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 0:16

 

پسرک با وجود اینکه فقیر بود اما از راه دستفروشی امرار معاش می کرد تا بتواند برای تحصیلات خود پول جمع کند . آخر شب فرا رسیده بود و او هیچ نفروخته بود . به شدت گرسنه بود و نمی دانست با اندک پولی که در اختیار دارد چگونه خود را سیر کند. اما فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود . به همین خاطر زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا صاحب مغازه در را باز کند و در ازای پول کمی که دارد اندکی نان به او بدهد . اما تا صاحب مغازه در را باز کرد ، پسرک دست پاچه شد و از مغازه دار که زن جوانی بود تقاضای یک لیوان آب کرد . مغازه دار که فهمید پسرک گرسنه است ، یک لیوان شیر برای او آورد . پسرک شیر را تا ته سر کشید و با احتیاط از زن پرسید که قیمت آن چقدر می شود . مغازه دار پاسخ داد : " خداوند به ما دستور داده که هرگز برای محبتی که می کنیم پول در خواست نکنیم !"
پسرک تشکر کرد و رفت . سالها بعد آن پسر جوان ادامه تحصیل داد و به پایتخت رفت و فوق تخصص قلب گرفت.
آن مغازه دار سالها بعد دچار بیماری قلبی شد و چون پزشکان شهرش از درمان او عاجز شدند راهی پایتخت شد . به دلیل وخامت بیماری پزشک بیمارستان از پرفسور هوارد کلی درخواست کمک نمود . هوارد کلی به محض روبرو شدن با زن و مطالعه پرونده اش او را شناخت . با هزینه خود او را بستری نمود و شخصاً چندین عمل جراحی گران قیمت را بر روی قلب زن مغازه دار انجام داد . سر انجام معالجات موثر واقع شد و بعد از چند ماه مغازه دار از مرگ حتمی نجات یافت . روزی که زمان ترک بیمارستان فرا رسید ، پاکت صورت حساب را مقابل زن مغازه دار گذاشتند . او بی اختیار به گریه افتاد چرا که می دانست باید تا آخر عمر هزینه این بیمارستان را پرداخت کند . اما وقتی پاکت را باز کرد با کمال حیرت متوجه شد که در آن نوشته شده است:
"
کل هزینه عمل جراحی مساوی یک لیوان شیر است! "

 

سخن دل از :اون یکی در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 16:39

 

خدا يك بار از من پرسيد: تو چرا گناه مي كني؟

 من در پاسخش سر به زير افكندم

  و چشمهايم را بستم

خدا دست روي سرم كشيد

 گفت: پس كي  توبه مي كني؟

   من بيشتر خجا لت كشيدم .

گفت: من منتظرم.

خدایا
با تمام وجود صدايت مي کنم . صدايت مي کنم تا نگاهم کني

نگاهم کني تا چشمان پر از اشکم را ببيني ، اشکهايم را ببيني تا دلت

 برايم بسوزد آن وقت از ته دل فریاد خواهم زد

 و به تو خواهم گفت

صادقانه دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم .

 

سخن دل از :این یکی در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 13:34

 

نیمه شب صدای بغضی خسته خوابم را شکست

                                       دیوانه ای تنهاییش را می گریست

                                                       و دلهره هایش را در گوش پنجره زمزمه می کرد

 و رنگ تلخ گلایه هایش میان تاریکی سکوت محو می شد

                                            روزی که به جرم عاشقی به غروب دلتنگی تبعیدش کردند

باران می بارید

میان نفسهای باران اخرین خاطره بودنش را فریاد کرد

                                     ولی ادمکها پنجره ها را بسته بودند

                                                                        و صدای ناله هایش را نشنیدند

 بی رحمانه به اشکهایش خندیدند

                                 و او را که کوله باری از غم به دوشش می کشید

                                                                                    دیوانه خواندند...

                                                                                                       « دكتر علي شريعتي »

 

سخن دل از :این یکی در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 22:42

 

درد فردوسی درد شکستن درفش کاویانی و تخت و تاج کیانی و بر باد رفتن تخمه های ساسانی است و من درد دیگری دارم ،
درد روحی که در کالبدی زندانی است ،
 درد انسانی که عالم برایش کم است ، و با این همه از لحظه ای آنچنان که بخواهد ، از گفتگویی با آنکه می خواهد ، از گفتن آنچه می خواهد ، محرومش کردند.
 آزادی می خواست و ندادند ، عدالت می خواست و ندادند ،
 می خواست مردم را بفهماند ،  نگذاشتند.
 می خواست لکه های فقر و پستی و ذلت و جهل را از چهره ملتش بزداید ، نشد.
می خواست کاروان بی پناه و بی سرپرستی را راه ببرد خانه نشینش کردند.
می خواست عمر را همه در ارادت استادش بگذراند مرگ جدائی افکند.
می خواست کسی را دوست بدارد ، امانش را از دستش گرفتند.
می خواست در دنیای بلند اندیشه هایش پرواز کند و با نبوغهای بزرگ هم آواز شود ، آنها با چند اسب بارکش به گاریش بستند.
می خواست از اندیشه هایش بگوید نمی فهمند،
از عقیده هایش بگوید نمی گذارند ،
می خواست آفریدگار آزادی شود اسیر زنجیرش کردند.
هر چه می خواست نشد

                 و هر چه نمی خواست شد...

                                                                                      گفتگوهای تنهایی "دکتر علی شریعتی"

 

سخن دل از :این یکی در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 23:50

 

تاجر و ماهیگیر

 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

 ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

 ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

 تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

 ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

 تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

 ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

 تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

 ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟

 تاجر: پانزده تا بیست سال!

 ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

 تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

 ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

 تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی

 

سخن دل از :این یکی در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 17:42

 

آزاده باش و دلداده باش ، فرزانه باش و جان باخته باش ، با همه باش و بی همه باش ، آشنای همه باش و بیگانه باش ، حاضر و شاهد باش و ناظر و غائب باش ، در جمع باش و با احدی مباش ، دلسوز خلق خدا باش و در عین حال از آنان ترس داشته باش که وسواس خناس فراوانند که در ظاهر منتظر مولایند و اشک تمساح می ریزند ولی به وقتش دجّالی و سامری گوساله پرستند .

« اللهم عجل لولیک مولانا صاحب الزمان (ع) »

 

سخن دل از :این یکی در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 22:29

 

+ سخن دل از :این یکی در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:45 |
به نام دل ...

سلام دوستان همونطور که میدونین به دلیل نزدیک شدن به یکسالگی یادگار دوست تصمیم گرفتم که منتخب ماههای این یک سال رو براتون بزارم و اگه لطف کنید با انتخاب بهترین از طرف خودتون در هر چه بهتر شدن این دلکده ما رو همیاری کنید منت بر ما میزارین . از اینکه در جمع ما هستین بسیار خوشحالیم .

                                                                                          ممنونم از حضورتون

                                                                                                  این یکی

مهر 85

 

هنگامی که در یک روستا باران میبارید، هواشناسی پیش بینی کرده بود  که اهالی روستا شاهد وقوع سیل شدیدی خواهند بود.مردم روستا را تخلیه کردند و به منطقه امن پناه بردندبه جز مردی که می گفت:" من به خدا ایمان دارم اون خودش منو نجات می ده" . سطح آب یواش یواش بالاتر آمد. یک اتومبیل جیپ به در خانه مرد رفت تا او را نجات دهد. اما مرد کمک آنها را رد کرد و گفت :" من به خدا ایمان دارم اون خودش منو نجات می ده". سطح آب بالاتر آمد و مرد به طبقه دوم منزل خود رفت. قایقی از راه رسید تا او را نجات دهد . این بار نیز مرد از فرار سر باز زد و در جواب گفت:" من به خدا ایمان دارم اون خودش منو نجات می ده". آب بالاتر و بالاتر آمد و مرد ناچار شد به پشت بام خانه اش پناه ببرد. هلی کوپتر امداد آمد تا نجاتش بدهد ، اما او گفت:" من به خدا ایمان دارم اون خودش منو نجات می ده". سرانجام مرد غرق شد. وقتی رودرروی خدا قرار گرفت با عصبانیت هر چه تمامتر گفت:" من به تو کاملا ایمان داشتم .  چرا دعا های منو نشنیده گرفتی و کاری کردی که غرق بشم؟؟" . و خداوند در جواب گفت:" فکر میکنی چه کسی جیپ، قایق و هلی کوپتر را فرستاد؟؟!!.....

منتظر چه هستید؟

چرا منتظر اتفاقاتی هستید تا زندگی شما را شکل دهد؟ چرا منتظرید تا مسیر زندگیتان را دیگران تعین کنند؟ چرا خود برای زندگیتان تصمیم نمی گیرید؟

ما باید برای هر کاری که میکنیم پاسخگو باشیم و نباید به خاطر کمبودهایمان دیگران را ملامت کنیم ،باید برای کمک به خود از هیچ تلاشی فرو گذار نکنیم. آن هنگام که تصمیم گرفتید از هیچ کوششی دریغ نورزید سیل یاری دیگران نیز به سوی شما سرازیر می شود.آنگاه ضور خداوند را با تمامی وجود حس خواهید کرد...

 

سخن دل از :اون یکی در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 15:37

 

گربه و کاسه

 

عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد، دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه ای در آن آب میخورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد ، رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن مینهد، لذا گفت: عمو جان چه گربه قشنگی داری!!!!! آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می خری؟ گفت: یک درهم.

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.

عتیقه فروش پیش ازخروج از خانه با کمال خونسردی گفت: عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود ، بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی!!!

رعیت گفت: قربان، من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست.....

 

سخن دل از :اون یکی در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 0:13

 

اگرنه روی دل اندر برابرت دارم          من این نماز ،حساب نماز شمارم

وگرنه این چه نمازی بود که من با تو         نشسته بروی محراب و دل ببازم

                                                                             

                                                                                                   " دیوان شمس"

 

وقت بیقراری هامون، لحظه دلواپسی هامون، موقع بی کسی هامون، خیلی راحت باهاش انس میگیریم و احساسش می کنیم. چون صداش میکنیم و اونم اووووووونقدر مهربونه که همه بی شرمی ها ، همه ندونم کاری های عمدی، و همه بدیهامونو فراموش میکنه وانگار که نه انگار و  آروم میشینه کنارمون و نازمون میکنه .اونقدر کنارش اون موقع ها آروم میگیریم و گرمای وجودشو احساس میکنیم که گذر لحظه های دنیای پستمونو که پر باید ها و نباید ها شده رو از یاد می بریم.حتی ازمون نمیپرسه چرا؟؟ حتی ازمون برای کاری که کردیم دلیل هم نمیخواد .فقط گوش میده!! همون موقع هاست که به دل بیچارمون اجازه میدیم نفس بکشه و حرف بزنه.

از بس تو این روزا همش همه چیو ریختیم تو دلمونو دهنشو بستیم تا خفه بمونه ،بیچاره فقط اولش اشک میریزه. یه کم که میگذره میشینه تعریف میکنه. همه بغض های ته موندشو هم میشکنه تا دردش درمون بشه.

بعد یه مدت یهو از کارایی که کردی و الان کلی پشیمونی حرف میرنی و میگی بخدا دفعه آخرمه.دیگه تکرار نمیشه و اونم با نگاه مهربونش بهت آرامش میده و تو بین یه هاله ای از اشک و التماس غرق میشی و اونقدر اون لحظه برات آرامش بخشه که انگار هیچی توی وجوذت نیست ،خالی شدی از عقده های روزمره و پر خواهش و نیاز …

وقت رفتن که میشه ،لحظه دل کندن که میشه ،ازش تشکر میکنی و بهش قول میدی دفعه بعدی که بیای سرت رو بالا میگیری…

یه هو .. بعد چند لحظه صورت نمناکت رو با دستات پاک میکنی و یه آه به علامت خالی شدن عقده هات وباز شدن صدای دلت   میکشی و آروم آروم میشی…

کاش..

کاش ما آدما اگه خیلی کارای بد یاد گرفتیم توی زندگی حداقل پیمان شکنی رو یاد نمیگرفتیم…

 

 

سخن دل از :اون یکی در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 5:56

 

جمعه يعنى يك غزل دلواپسى                ***               جمعه يعنى گريه هاى بى كسى
جمعه يعنى روح سبز انتظار                ***               جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب                   ***                جمعه يعنى انتظار آفتاب
جمعه يعنى ندبه اى در هجر دوست         ***                جمعه خود ندبه گر ديدار اوست
جمعه يعنى لاله ها دلخون شوند             ***                 از غم او بيدها مجنون شوند
جمعه يعنى يك كوير بى قرار              ***                 از عطش سرخ و دلش در انتظار
انتظار قطره اى باران عشق                ***                 تا فرو شويد غم هجران عشق
جمعه يعنى بغض بى رنگ غزل              ***                 هق هق بارانى چنگ غزل
زخمه اى از جنس غم بر تار دل            ***                 تا فرو شويد غم هجران دل
جمعه يعنى روح سبز انتظار                ***                جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب                   ***                جمعه يعنى انتظار آفتاب
لحظه لحظه بوى ظهور مى آيد              ***                عطر ناب گل حضور مى آيد

سبز مردى از قبيله عشق                   ***                 ساده و سبز و صبور مى آيد

 

سخن دل از :این یکی در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 0:34

 

 

عاقبت اندیشی

پیرمرد زرگری به دکان همسایه زرگر خود رفت و گفت: ترازویت را بده به من تا این خرده های طلا را وزن کنم . همسایه اش که مرد دور اندیشی بود گفت: ببخشید من غربال ندارم.!!

پیرمرد گفت: من ترازو میخواهم و تو میگویی غربال نداری!!! مگر کر هستی؟؟

همسایه گفت من کر نیستم ولی درک کردم که تو با این دست های لرزان خود چو خواهی که خرده های زر را به ترازو بریزی و وزن کنی مقداری از آن به زمین خواهد ریخت .آن وقت برای جمع آوری آنها جاروب خواهی خواست و بعد از آن که زرها را جاروب کردی آنوقت غربال می خواهی تا خاک آنها را بگیری .من هم از اول گفتم که غربال ندارم. به قول مولوی

هر که اول بنگرد پایان کار                   اندر آخر . نگردد شرمسار

 

سخن دل از :اون یکی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 3:1

 

+ سخن دل از :این یکی در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:29 |
به نام دل ...

سلام دوستان همونطور که میدونین به دلیل نزدیک شدن به یکسالگی یادگار دوست تصمیم گرفتم که منتخب ماههای این یک سال رو براتون بزارم و اگه لطف کنید با انتخاب بهترین از طرف خودتون در هر چه بهتر شدن این دلکده ما رو همیاری کنید منت بر ما میزارین . از اینکه در جمع ما هستین بسیار خوشحالیم .

                                                                                          ممنونم از حضورتون

                                                                                                  این یکی

 

شهریور 85

 

از بزرگمهر پرسيدند : والاترين موهبت از جانب خداوند كدام است ؟

 پاسخ داد : « خرد طبيعي »

پرسيدند : اگر آن نباشد ؟

گفت : « ادب » كه سيرتهاي نكوهيده و عادت هاي ناپسند را بپو شاند .

گفتند : اگر آن هم نباشد ؟

گفت : « خوي خوش » كه با مردمان مدارا كند .

گفتند : اگر چنين صفتي هم نباشد ؟

گفت : هيچ چيز بهتر از مرگ نيست ،

 زيرا وجود چنين فردي نه فايده اي براي خود و نه سودي براي ديگران دارد .

 

سخن دل از :این یکی در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 0:30

 

 وقتی که دلت گرفت وقتی که دلتنگ شدی وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و درد دلات گوش بده بروکنار پنجره ، پنجره رو باز کن و یه نگا به اسمون بنداز فرقی نداره صبح باشه یا شب افتابی باشه یا ابری فقط بهش نگا کن ناخود اگاه احساس ارامش وجودت روتسخیر میکنه روحت به پرواز در میاد.میری تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربونی که هر چه قدر هم پیشش بمونی راضی نمیشی که ازش دل بکنی.یه لحظه چشاتو ببند.آروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کنبذار احساس کنی دفعه اولته که داری این قدر خوب نفس می کشی.وقتی آروم شدی و فهمیدی که اون قدر تنها نیستی چون یکی هست که همیشه با توست اگر اشکات  جاری شد بی خیل بذار ببارن.اون موقع هست که به ارامش واقعی رسیدی و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بیشتر به اون بزرگ دوست داشتنی می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی.وقتی پنجره رو می بندی انگاربرگشتی سر جای اولت اما این بار باامید و توکل بیشتر .سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه حتی یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درددل کنی و یادت باشه هیچ وققت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی

 

سخن دل از :این یکی در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 0:26 

 

+ سخن دل از :این یکی در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 15:16 |
به نام دل ...

سلام دوستان همونطور که میدونین به دلیل نزدیک شدن به یکسالگی یادگار دوست تصمیم گرفتم که منتخب ماههای این یک سال رو براتون بزارم و اگه لطف کنید با انتخاب بهترین از طرف خودتون در هر چه بهتر شدن این دلکده ما رو همیاری کنید منت بر ما میزارین . از اینکه در جمع ما هستین بسیار خوشحالیم .

                                                                                          ممنونم از حضورتون

                                                                                                  این یکی

 

مرداد 85

 

سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی برآ ن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت وشادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر : راه نیمش ننگ ،نیمش نام ،
اگر سر بر کنی غوغا و گردم در کشی ،آرام
سه دیگر: راه بی برگشت ،بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است 
بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بی برگشت برداریم 
ببینیم آسمان "هر کجا " آیا همین رنگ است.!!
                                                                     « مهدی اخوان ثالث »

 

سخن دل از :این یکی در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 13:7

 

مدت زيادي از تولد برادرعلی كوچولو نگذشته بود . علی مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند علی هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار علی هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر
مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
علی با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها علی كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره

 

سخن دل از :اون یکی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 22:32

 

در انتهای حيات ما بدين سنجيده نخواهيم شد که: 
چند مدرک دانشگاهی دريافت کرده ايم
چه مقدار از ماديات دنيا برای خود اندوخته ايم
چه کارهای بزرگی انجام داده ايم 
سنجش ما بر اين اساس خواهد بود که: 
من تشنه بودم و تو مرا سيراب کردی
من عريان بودم وتو مرا پوشاندی
من بی خانمان بودم وتو مرا اسکان دادی
تشنه؛ولی نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت
عريان؛نه فقط از برای لباس؛بلکه عريان از عزت و احترام
بی خانمان ولی نه تنها در طلب خانه ای از خشت خام بلکه به
سبب خروج از عوالم انسانی 
بنابراين؛جسورانه عشق بورز؛ احترام کن و بپذير

 

سخن دل از :این یکی در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 11:9

 

ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
 

 مرگ کسانی غریب همچون حسین پناهی دور از ذهن و سخت باور می باشد. پناهی با اینکه از مرگ لک لک ها سخن می گفت اما در متن زندگی جریان داشت و به قول خودش " جز مولکول های فعال ذهن زمین بود که خاطرات کهکشان ها را مغشوش می کرد."۴۸ سال پیش در دژکوب از توابع یاسوج بدنیا آمد. همیشه آن روحیه روستا زاده خویش را به همراه داشت. مدتی طلبگی و فقه را تجربه کرد و سپس به جامعه هنری آناهیتا رفت.نویسندگی . کارگردانی و بازیگری و شعر از کارهای اصلی او به شمار می آیند . حرکات و رفتار شیدا گونه او منحصر به فرد بود و این خلق و خو را در سایر آثارش نیز انتشار می داد. سادگی و ری بینی او در مورد هر چیز جهان او را از همه جدا می کرد.

 خورشید جاودانه میدرخشد در مدار خویش / مایییم که پا جای پای خویش می نهیم / و غروب میکنیم هر پسین........

او غریبانه زندگی کرد و غریبانه از دنیا رفت... تنها بود و تنهایی را دوست داشت.جند سال پیش میگفت:

خوش به حال لک لکا که خوابشون "واو" نداره.

خوش به حال لک لکا که عشقشون "قاف" نداره.

خوش به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره.

خوش به حال لک لکا که لک لک اند.

یادش گرامی و روانش شاد. و چه زیبا گفت :

                                   " همه چیز از یادم میره مگه یادش که همیشه یادشه"

 

سخن دل از :این یکی در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 16:20

 

+ سخن دل از :این یکی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 15:30 |
به نام دل ...

سلام دوستان همونطور که میدونین به دلیل نزدیک شدن به یکسالگی یادگار دوست تصمیم گرفتم که منتخب ماههای این یک سال رو براتون بزارم و اگه لطف کنید با انتخاب بهترین از طرف خودتون در هر چه بهتر شدن این دلکده ما رو همیاری کنید منت بر ما میزارین . از اینکه در جمع ما هستین بسیار خوشحالیم .

                                                                                          ممنونم از حضورتون

                                                                                                  این یکی

تیر 85

 

اولین مطلب این ماه رو با اجازتون از سخنان حضرت علی(ع) آوردیم:

*. آن را که حق به دردش نخورد باطل برايش کاري از پيش نبرد

 *. از دوچيز بيش از همه درباره شما بيمناکم . يکي دل هوسباز و ديگري ارزوي دراز

*. برترين بي نيازيها همانا ترک ارزوها است

*. قلب احمق در دهان اوست و زبان خردمند در قلبش ميباشد

*. ارزش ادم به اندازه همت اوست و درستيش به اندازه جوانمردي اوست و دلاوريش به اندازه عزت نفس اوست و پاکدامنيش به اندازه غيرت

و در پایان :

اين است که در مرحله محبت به علی مانده ايم و حتی به مرحله شناخت علی هم نرسيده ايم  !... در صورتيکه شيعه علی بودن از چون علی عمل کردن شروع می شود و اين مرحله ای است پس از شناخت و پس از عشق .

بنابراين ما يک ملت دوستدار علی هستيم، اما نه شيعه حقيقی علی. چرا که شيعه علی ... علی وار بودن، علی وار انديشيدن، علی وار احساس کردن... در برابر جامعه، علی وار احساس مسئوليت کردن و انجام دادن ... و در برابر خدا و خلق، علی وار بودن، علی وار پرستيدن و علی وار خدمت کردن است.

                                                                         دکتر علی شريعتی

سخن دل از :اون یکی در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 18:52

 

چه کسی بغض های فرو خورده را میتواند شماره کند ؟ یا پرهای پروانه های مرده را پیراهن هر ستاره کند؟ چه کسی دست کلمات دست نخورده ذهن مرا میتواند بگیرد و آنها را به باغ شعر ببرد؟ چه کسی شکل شادی هایی را که در راهند و روی آینه های ما خواهند نشست، میتواند نقاشی کند؟

چه کسی غم های روزمره مرا میتواند جاودانه کند ؟ بی آنکه امروز و فردا را بهانه کند؟ چه کسی منتظرم میماند تا مدادم را پیداکنم. نامه ای بنویسم ؟ نامه ای برای او که هفته دیگر یا شاید هفت هزار سال دیگر آن را میخواند.

چه کسی این دیوارهای سر سخت موازی را از پیش روی من و تو بر میدارد؟ این لبخند های پر تکلف و تکراری ،این نفس های یکنواخت اداری کی تمام خواهند شد؟ چه کسی حرف های خسته دلم را خواهد شنید و دستی بر سرو رویش خواهد کشید؟

دلم میخواهد همه جا پر از آینه باشد، درخت ها حتی آینه باشند ، پرنده ها آینه، خیابانها آینه ، زمین آینه، آدمها آینه، دیوارها و هیچ کس نتواند خودش را پشت دروغ پنهان کند و مدام برایمان شکلک در بیاورد.

دلم میخواهد همه خدا را ببینند که هر روز منتظر است با او درددل منیم و مشقهایمان را نشانش دهیم . دلم می خواهد همه، دستهای با سخاوت او را ببینند که پر از گلهای خوشبوی محمدی است و هیچ نترسند و آنقدر جلو بروند که جانشان مطهر شود.

آه چقدر دلم می خواهد مردم می دانستند ، هر وقت که بخواهند می توانند سر در آغوش خدا بگذارند و تمام دلتنگی های خود را گریه کنند.

 

سخن دل از :اون یکی در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 6:40

 

بعضی از آدمها خیلی خوش بحالشونه :
آدمهایی که راحت می بخشن
آدمهایی که وفادارن به عهدی که با خودشون ودیگران می بندند
آدمهایی که آرامش ناشی از ترک هوسهاشون رو با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی کنن
آدمهایی که ایمانشون رو با هر مخالفتی از دست نمی دن
آدمهایی که با خداشون رو راست هستن
آدمهایی که تو قلبشون برای دیگران جا دارن
ادمهایی که زندگی رو ساده می گیرن
و خلاصه آدمهایی که با خوشبختی دیگران احساس خوشبختی می کنن
این آدمها خیلی خوشبحالشونه ! نه ؟؟

 

سخن دل از :این یکی در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 18:56

 

از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..
از وقتی مادرم پای دار قالی مادرم مرد از قالی بدم می آید
از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید
از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید
از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید..
از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید
از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید
          و تنها خدا را دوست دارم!!!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!!
چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گریه نکند!!!
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!!
چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!
چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!
         و من تنها خدا را دوست دارم...

"                                                                   افرا"

سخن دل از :این یکی در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 13:56

 

این روزا با خودمم غریبه ام ، مشق های نا تموم دلمو بی هوا خط میزنم

واسه کشیدن فردا با مدادم ، یه عالم شعر دارم ، ولی افسوس هیچ کدوم حرف منو نمی زنن

و.......

مدتهاست مینویسم ، از هر چیزو هر جا ، ولی چند وقتیه نمی دونم از هیچی هم چرا نمی تونم بنویسم .

از چی باید بگم؟

از نوشته هایی که همشون سر به دیوار کاغذم میزنن و دیونه وار التماس میکنن رهاشون کنم ، بیچاره ها حبس شدن، درسته!! جای هر واژه ای توی کاغذ نیست.

از صدای موسیقی وجودم که همیشه منو توی خط نوشته هام آروم میکرد ، حالا جز نوای سکوت دیگه سازی نداره.

از تمنای چشمانم که دیگر جز با اشک یک لحظه هم پلک نمیزنند، و بی دلیل گریه میسرایند.گله ای نیست ، شاید بتوانند مرا رها سازند.

خط خطی های من همشون گم شدن توی دو راهی.

نمیدونم توی کدوم بن بست شک جا مانده ام که مرا جز ماندن راهی نیست.

و.........

هزار نگفته نانوشته که خودم هم معنی شان را نفهمیدم هنوز.....

خدایا، مرا با تردید و توهم گنگم رها مکن . مرا در این وانفسای بی کسی تنها مگذار .

بگذار لحظه هایم همچنان در سایه توآرام بگیرند و بی پروا پی سرسپردگی های خوشان قدم نزنند.

مگذار لجام افکارم به بیراهه گسیخته شوند .

خدایا مرا در این بی هویتی افکارم رها مکن!!

 

سخن دل از :اون یکی در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 22:43

 

گويند مرا چو زاد مـادر

                                       پستان به دهان گرفتن آموخت‏                               

                                                                              شب‏ها بر گاهواره من‏                                                                                                  

                                                                                                               بيدار نشست و خفتن آموخت‏         

 لبخند نهاد بر لب من،

                                بر غنچه گل شكفتن آموخت،                               

                                                                            دستم بگرفت و پا به پا برد                                                                         

                                                                                                                       تا شيوه راه رفتن آموخت‏        

  پس هستى من زهستى اوست‏

                                          تا هستم و هست دارمش دوست‏                             

                                                                                                   ايرج ميرزا (جلال الممالك )                    

 

سخن دل از :این یکی در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 0:55

 

خدایا

رحمتی کن تا ایمان  ، نان و نام برایم نیاورد

قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم فکنم

تا از آنهایی باشم

 که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند

نه از آنهایی که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند .

                                                             « دکتر شریعتی »

 سخن دل از :این یکی در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 22:34

 

+ سخن دل از :این یکی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 16:17 |
به نام دل ...

سلام دوستان همونطور که میدونین به دلیل نزدیک شدن به یکسالگی یادگار دوست تصمیم گرفتم که منتخب ماههای این یک سال رو براتون بزارم و اگه لطف کنید با انتخاب بهترین از طرف خودتون در هر چه بهتر شدن این دلکده ما رو همیاری کنید منت بر ما میزارین . از اینکه در جمع ما هستین بسیار خوشحالیم .

                                                                                          ممنونم از حضورتون

                                                                                                  این یکی

خرداد 85

 

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم»

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد»

 

سخن دل از :این یکی در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 10:50

 

تا حالا شده بری یه جایی که یه دره هم داشته باشه ؟

یه جایی که تو در مرکز قوسی یک دره باشی؟ مرکز عمقی دو خط موازی؟

دیدی چه حس بدی داری ، وقتی میبینی تا آسمون کلی فاصله داری؟ دور و برت جز دیوار هیچی نیست،/...

خداوکیلی نشده حس کنی در پست ترین نقطه زمین هستی و تو پر غرور ترین انسان؟؟؟

نشده حس کنی که هیچی؟؟؟ هیچ پر از خالی؟؟؟؟

همینکه تا این اندازه فهمیدی کی هستی واسه خودت کافیه!!!!

ولی من یه بار رفتم اونجا و فقط و فقط یه چیزو فهمیدم!!!!؟؟؟؟؟

فهمیدم که چه قدر تا خدا فاصله دارم.........فهمیدم اگه بخوام دیگه بین دو دیوار بسته حبس نباشم باید تلاش کنم ...

باید برم اون بالا ......خدا منتظرمنه تا برم بالا و اگه دید که دارم قوتم از دست میدم دستامو بگیره....

من باید برم .....می خوام برم برسم به خدا ،آخه یه کار خصوصی باش دارم.......(حالا بماند)....دیرم شده تا شب نشده  باید برم ....فعلا...

 

سخن دل از :اون یکی در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 12:16

 

چند وقت پیش یکی از دوستانم گفت هر وقت با کسی برای اولین بار برخورد می کنم اول کفشاشو نگاه می کنم و از کفشش می فهمم که طرف چه جور آدمیه .

بهش گفتم مگه میشه از کفش فهمید ؟

گفت آره ...

گذشت تا اینکه امروز بعد از کلی خستگی همین طور که نشسته بودم نگام افتاد به کفشام و یاد حرف دوستم افتادم یه زره فکر کردم بعد دیدم کفش ها هم حرف برای گفتن زیا دارن و اگه به حرفشون گوش کنی پر هستن از حرف

همینطور که نگاشون میکردم یادم افتاد از صبح که موقع بیرون اومدن از خونه واکسشون زده بودم اون موقعی خیلی سر حال بودن مثل خودم

اما حالا قیافه خسته ای داشتن غبار خستگی روشون نشته بود و احساس کردم مثل خودم کلی خسته هستن

به کفشهای بقیه هم نگاه کردم دیدم هر کسی با توجه به شخصیتی که داره یه جور کفش پوشیده

و ...

کلی حرفهای نگفته دیگه که میشه از زبون کفش ها شنید

می دونم باورت نمیشه

ولی براستی تا حالابه کفشهات نگاه کردی ؟

سخن دل از :این یکی در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 0:28

 

با سلام خدمت خدا

خداجون می خواستم کمی براتون درد دل کنم !!!!

خداجون قصد جسارت ندارم فقط حرفی اگر میزنم به خاطر اینه که  دیگه به تنگ اومدم :

خدایا دیگه خیلی کم مرد پیدا میشه و خیلی زیاد نامرد .

خدایا من دیدم کسانی را که حرف از مردی و مردانگی می زدند و خود نامرد ترین مردم بودند .

خدایا من دیدم مردانی را که آبروی دیگران را آبروی خود می دانستند ولی بسیار نامردان بودند که قصد آبروی آنها را داشتند .

خدایا من دیدم کسانی را که دم از مردانگی می زدند ولی از ناموس رفیق چشم ندوختند .

خدایا من دیدم چشمان شهوتوار کودکی را که دزدانه بر اندام لخت مادر نگاه می کرد ...

خدایا من دیدم خواهر و برادر نورسته ای را که با هم گرم میگیرند .

خدایا خدایا من دیدم پدری را که از دختر خود کام می گرفت .

خدایا ...

خداجون خیلی چیزها هم هست که نمیشه گفت باید دید ولی یه چیزی هست که می خوام اعتراف کنم :

خدایا اگر مردی و مردانگی اینه ، به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم !!!

 

سخن دل از :این یکی در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 10:39

 

باید بگذارید و بگذرید ، آیا دوست ندارید که خداوند نیز از شما در گذرد؟

دو راهب در سفری زیارتی به رودخانه ای رسیدند و در آنجا دختری را با لباس فاخر دیدند که نمی دانست چگونه از رودخانه عبور کند. یکی از راهبان بی آنکه کلامی بر زبان آورد او را به پشت گرفت و از عرض رودخانه گذشت و در ساحل آنسوی رودخانه بر زمین گذاشت . پس از آن راهبان به راهشان ادامه دادند ولی ساعتی بعد راهب دیگر لب به شکوه گشود." دست زدن به آن زن درست نبود . تماس نزدیک داشتن به زن بر خلاف احکام است . چگونه بر خلاف قوانین راهبان رفتار کردی؟" راهبی که آن دختر را به آن سوی رودخانه برد به راهش ادامه داد و سر انجام گفت: " من او را یک ساعت پیش در کنار رودخانه به زمین گذاشتم اما تو هنوز او را بر روی کولت داری و حملش می کنی؟!!!"

"هر انسانی باید قبری به اندازه مناسب داشته باشد تا خطا ها و تقصیرات دوستش را در آن دفن کند."

عزیزم :!!!

گذشته را حتی برای خودمان هم که شده باید فراموش کرد و همه را بخشید. تنها در این صورت است که می توانید با خیالی آسوده و سبکبار به راه خود ادامه دهید.

هر چه باشد ،باشد ، هر آنچه آزارت میدهد فراموش کن و جای اونا خاطره های کودکیتو بذار جاشون !!!!سخته ولی این خاطره های کودکی مونه که دارن خاک می خورن ، خودمونم می دونیم تا دلمون بخواد بدی هست و خوبی کم....

بی خیال گذشته های بد ... ..فردا اولین روز بقیه زندگی ماست !!!

 

 

سخن دل از :اون یکی در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 23:44

 

هفت بار روح خويش را تحقير كردم :

اولين بار زماني بود که

براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد

دومين بار آن هنگام بود که

در مقابل فلج ها مي لنگيد

سومين بار آن زمان که

در انتخاب خويش بين آسان و سخت ، آسان را برگزيد

چهارمين بار وقتي که

مرتکب گناهي شد و به خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند

پنجمين بارآنگاه که

به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اش دانست

ششمين بار آن  وقت که

چهره اي زشت را تحقير کرد ، درحاليکه ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است

و هفتمين بار وقتي که

زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است

 

سخن دل از :این یکی در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 11:3

 

 گزیده ای از سخنان دکترشریعتی                                   

ü     در دشمنی دورنگی نيست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ريا بودند.

ü     هرگاه خواستی خردمند را از نادان بازشناسی با او از کارهای نا ممکن و محال سخن بگوی اگر پذيرفت بدان که احمق است و گرنه عاقل

ü     انسان هرچه بالاتر رود احتمال ديدن وصله شلوارش بيشتر است.

ü      برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند.

ü     مهم اين نيست که چقدر ميدانيم. مهم اين است که از دانستهايمان چقدر استفاده کنيم.

ü       اگه آدما همونقدر که در صحبت کردن توانا هستن در سکوت کردن هم توانا بودن  زندگی خيلی زيباتر از اين ميشد.

ü      و در آخر هم دکتر شريعتی ميگن :
            سرمايه ماورايی انسان به اندازه حرفهايی ست که برای نگفتن دارد.

 

سخن دل از :اون یکی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 21:26

 

+ سخن دل از :این یکی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 15:48 |
به نام دل ...

سلام به همه دوستان گلم کم کم داریم نزدیک میشیم به یک سالگی یادگار دوست

اگه موافق باشید بهترین های هر ماه رو در این چند روز میخوام براتون بزارم و خواهشی که دارم ا بین اینها هر روز یکی رو به عنوان مطلب منتخب خودتون به ما معرفی کنید تا با استفاده از نظرات شما کلبه ای بهتر از قبل داشته باشیم .  باعث  خوشحالی ماست که همراهانی مانند شما داریم .پس هر روز تا 3 اردیبهشت روز تولد یادگار دوست با ما باشید .

                                                                                                      ممنون از لطفتون

                                                                                                            این یکی

اردیبهشت ماه 85

 

 قيمت يه روز باروني چنده؟
 يه بعد از ظهر دلنشين آفتابي رو چند مي خري؟
 حاضري براي بو کردن يه بنفشه ي وحشي توي يه صبح بهاري يه تراول بدي؟
 پوستر تمام رخ ماه قيمتش چنده؟
 چرا وقتي رعد و برق مي ياداز زير درخت فرار مي کني؟
 مي ترسي برقش بگيردت؟
 اصلا مي دوني بارون چرا زمين رو با قطراتش خيس خيس مي کنه؟
 چرا وقتي نم نم بارون مي زنه چترتو با خودت مي بري؟مگه همين تو نيستي که عاشق قدم زدن زير باروني؟   هيچ وقت شده بگي دستت درد نکنه؟  

شده از خودت بپرسي چرا تموم وجودشو روي سرما گريه مي کنه؟ اون قدر که ديگه براي خودش چيزي نمي مونه و نابود ميشه؟

هيچ وقت از ابرا تشکر کردي؟
 هيچ وقت شده از خورشيد بپرسي که چرا ذره ذره ي وجودشو انرژي مي کنه و به موجودات مي بخشه؟...به نظر تو ماهانه مي گيره يا قراردادي کار ميکنه؟
 چرا نيلوفر صبح باز ميشه و ظهر بسته؟بابت اين کارش حقوق مي گيره؟
چرا فيش پول بارون ماهانه نمي ياد؟چرا آبونمان اکسيژن هوا رو پرداخت نمي کنيم؟
 مي دونستي قشنگترين سمفوني طبيعت رو مي توني يه شب مهتابي کنار يه رودخونه گوش کني؟ قيمت بليتشم دل تومنه!
 همين تويي که خودتو به آب و آتيش مي زني تا يه تابلوي آفتابگردون خدا تومني بخري...آرههمين تو!!!

مي دونستي زيباترين تابلوي آفتابگردون تو طبيعت چه جلوه اي داره؟
تو که قيمت همه چيزو با پول مي سنجي تا حالا شده از خدا بپرسي قيمت يه چشم سالم چنده؟

يه دست سالم چنده؟چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟

خيلي خنده داره نه؟
 اون وقت تو موجود خاکي اگه يه روز يکي ازهمين داراييها روازت بگيرن زمين و زمان رو به باد ناسزا

 مي گيري...چي خيال کردي؟پشت قبالت که ننوشتن...
  نه عزيز خيال کردي...اينا همه لطفه،همه نعمته....
 اينو بدون که اگه يه روز فهميدي قيمت يه ليتر بارونو يه ساعت روشنايي خورشيد چنده؟

اگه فهميدي چقدر بايد بابت مکالمه ي روزانمون با خدا پول بديم؟

يا چند تومن بديم تا يه کاست از صداي بلبل ظبط کنيم و بعد از اون تحت پيگرد قانوني قرار نگيريم

اون وقته که مي فهمي

 چرا داريم توي اين دنيا وول مي خوريم

 

 

سخن دل از :این یکی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:39

 

هیچ کس و  هیچ چیز در این دنیا شایسته آن نیست که دختری ناخن خود را به خاطر آن عریان کند

برهنگی بیماری عصر ماست.

به گمان من تو باید مال کسی باشی که روحش را برای تو عریان کند.

                                                                                (چارلی چاپلین)


 
سخن دل از :اون یکی در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:32

 

اگر تنها ترين تنها شوم ، باز هم خدا هست

 

 دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ .
 دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق  تو و خوبي تو در حق ديگران .
 چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت   را سر نماز و چشمت را در خانه دوست.

 

سخن دل از :این یکی در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:24

  

شنیدین:

میگن پرنده ای توی قفست اسیره رو پرش بده بره

همونیو که خیلی دوسش داری

همونی که اگه صداشو نشنوی داغون می شی

آره.....

بذار پرواز کنه

ولی اینو مطمئن باش برمیگرده چون اونم بی تو نمی تونه اوج بگیره

ولی........

ولی اگه بر نگشت دیگه بی خیالش شو . اون دنبال این فرصت بوده که بره و دیگه نیا د

پس خوب شد دیگه تو قفست نیست . نه ........

                                                                   ( بر اساس تجربه ی یه کفتر باز)

 

سخن دل از :اون یکی در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:13

 

زندگی فانوسی است

لب دریای خیال

آویزان می توان آن را دید و نه بیش روشن است

اما به اندازه خویش

زندگی تجربه تلخ فراوان دارد

دو سه پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد .

 

سخن دل از :این یکی در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 3:2

 

کمترین تحریری از یک آرزو این است

                                                 آدمی را آب و نانی باید آنگاه آوازی

در قناری نگاه کن

                        در قفس

                                   تا نیک در یابی

                                                   کز چه در آن تنگناشان باز شادی شیرین است

کمترین تصویری از یک زندگی :

                                        آب ، نان ، آواز

                                                          ور فزون تر خواهی ازآن

                                                                                           گهگاه پرواز

ور فزون تر خواهی از آن شادیه آغاز

                                              ورفزون ترباز هم خواهی .......

                                                                                           بگویم باز ؟

آنچنان بر ما به نان و آب

                                اینجا تنگ سالی شد

                                                        وقتی آوازی نباشد

                                                                        شوق پروازی نخواهد بود ... 

 

سخن دل از :این یکی در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:33

 

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

                                   علف هرزه کین پوشانده ست

    و همه مردم شهر     

                          بانگ برداشته اند

                                                 که چرا سیمان نیست

    و کسی فکر نکرد

                          که چرا ایمان نیست

                                                   انسان نیست .....

    و زمانی شده است

                           که به غیر از انسان

                                                   هیچ چیز ارزان نیست

 

سخن دل از :این یکی در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:38

 

ابن سيرين، كسى را گفت:چگونه ای ؟ 

گفت: چگونه است حال كسى كه 500 درهم بدهكار است، عيالوار است و هيچ چيز ندارد؟   
ابن سيرين به خانه خود رفت و 1000 درهم با خود آورد و به وى داد و گفت:  پانصد درهم به طلبكار ده و باقى را خرج خانه كن، و لعنت بر من اگر پس از اين حال كسى را بپرسم!

 گفتند: مجبور نبودى كه قرض و خرج او را دهى.

گفت: وقتى حال كسى را بپرسى و او حال خود بگويد و تو چاره ‏اى براى او نينديشى، در احوالپرسى منافق باشى.

 سخن دل از :این یکی در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:46

 

چتر رو بدش به من

اون کسی که چتر رو ساخت ، عاشق بود ؟

نه عزیز دل من آدم بود !!!

بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه

همه چی از یادم میره مگه یادش که همیشه یادشه

من تو را ، اورا

کسی را دوست می دارم

« حسین پناهی »

 

سخن دل از :این یکی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 2:24

 

+ سخن دل از :این یکی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 16:51 |
به نام دل ...

امروز اتفاقی به این شعر سهراب برخوردم  و افسوس خوردم که چرا همیشه سطحی از کنارش گذشتم :

پرده را بردا ريم
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد

 

لازم ترین چیزی که همه در این دوران به اون احتیاج دارن تا راحت تر احساسشون رو بتونن فریاد بزنن

بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

 

تا شاید این طوری دیگه نشنویم برادری خواهر خود را مورد تجاوز قرار داد یا نبینیم کسی را که دزدکی پای لخت خواهر و مادرش را دید میزند .

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
چيز بنويسد
به خيابان برود

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.


جرا نمیشه ساده بود ؟!!! یعنی اینقدر کار سختیه ؟!!!

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.


چرا سهراب میگه کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ؟!!! پس ما برای چی به این دنیا اومدیم ؟!!!

پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.

صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

 

چقدر عالی میشه بتونیم روزهامون رو با این همه فکر خوب آغاز کنیم . به جای اینکه در رو روی خودمون ببندیم و هیجان رو در خودمون بکشیم بزاریم هر روز از نو متولد بشیم .
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم

پس این دنیا رو بی هیچ نخواهیم گذراند . پرده ها را کنار میزنیم ، بلوغ را آزاد میکنیم  ، به سادگی و زیبایی یک گل سرخ پشت دانایی اردو میزنیم ، هر روز متولد میشویم و به بلندای محبت روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا و میان دو هجای هستی ما بین  بشر و نور و گیاه پی آواز حقیقت  میدویم .

 

+ سخن دل از :این یکی در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 0:58 |