سلام دوستان همونطور که میدونین به دلیل نزدیک شدن به یکسالگی یادگار دوست تصمیم گرفتم که منتخب ماههای این یک سال رو براتون بزارم و اگه لطف کنید با انتخاب بهترین از طرف خودتون در هر چه بهتر شدن این دلکده ما رو همیاری کنید منت بر ما میزارین . از اینکه در جمع ما هستین بسیار خوشحالیم .
ممنونم از حضورتون
این یکی
خرداد 85
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم»
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد»
سخن دل از :این یکی در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 10:50
تا حالا شده بری یه جایی که یه دره هم داشته باشه ؟
یه جایی که تو در مرکز قوسی یک دره باشی؟ مرکز عمقی دو خط موازی؟
دیدی چه حس بدی داری ، وقتی میبینی تا آسمون کلی فاصله داری؟ دور و برت جز دیوار هیچی نیست،/...
خداوکیلی نشده حس کنی در پست ترین نقطه زمین هستی و تو پر غرور ترین انسان؟؟؟
نشده حس کنی که هیچی؟؟؟ هیچ پر از خالی؟؟؟؟
همینکه تا این اندازه فهمیدی کی هستی واسه خودت کافیه!!!!
ولی من یه بار رفتم اونجا و فقط و فقط یه چیزو فهمیدم!!!!؟؟؟؟؟
فهمیدم که چه قدر تا خدا فاصله دارم.........فهمیدم اگه بخوام دیگه بین دو دیوار بسته حبس نباشم باید تلاش کنم ...
باید برم اون بالا ......خدا منتظرمنه تا برم بالا و اگه دید که دارم قوتم از دست میدم دستامو بگیره....
من باید برم .....می خوام برم برسم به خدا ،آخه یه کار خصوصی باش دارم.......(حالا بماند)....دیرم شده تا شب نشده باید برم ....فعلا...
سخن دل از :اون یکی در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 12:16
چند وقت پیش یکی از دوستانم گفت هر وقت با کسی برای اولین بار برخورد می کنم اول کفشاشو نگاه می کنم و از کفشش می فهمم که طرف چه جور آدمیه .
بهش گفتم مگه میشه از کفش فهمید ؟
گفت آره ...
گذشت تا اینکه امروز بعد از کلی خستگی همین طور که نشسته بودم نگام افتاد به کفشام و یاد حرف دوستم افتادم یه زره فکر کردم بعد دیدم کفش ها هم حرف برای گفتن زیا دارن و اگه به حرفشون گوش کنی پر هستن از حرف
همینطور که نگاشون میکردم یادم افتاد از صبح که موقع بیرون اومدن از خونه واکسشون زده بودم اون موقعی خیلی سر حال بودن مثل خودم
اما حالا قیافه خسته ای داشتن غبار خستگی روشون نشته بود و احساس کردم مثل خودم کلی خسته هستن
به کفشهای بقیه هم نگاه کردم دیدم هر کسی با توجه به شخصیتی که داره یه جور کفش پوشیده
و ...
کلی حرفهای نگفته دیگه که میشه از زبون کفش ها شنید
می دونم باورت نمیشه
ولی براستی تا حالابه کفشهات نگاه کردی ؟
سخن دل از :این یکی در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 0:28
با سلام خدمت خدا
خداجون می خواستم کمی براتون درد دل کنم !!!!
خداجون قصد جسارت ندارم فقط حرفی اگر میزنم به خاطر اینه که دیگه به تنگ اومدم :
خدایا دیگه خیلی کم مرد پیدا میشه و خیلی زیاد نامرد .
خدایا من دیدم کسانی را که حرف از مردی و مردانگی می زدند و خود نامرد ترین مردم بودند .
خدایا من دیدم مردانی را که آبروی دیگران را آبروی خود می دانستند ولی بسیار نامردان بودند که قصد آبروی آنها را داشتند .
خدایا من دیدم کسانی را که دم از مردانگی می زدند ولی از ناموس رفیق چشم ندوختند .
خدایا من دیدم چشمان شهوتوار کودکی را که دزدانه بر اندام لخت مادر نگاه می کرد ...
خدایا من دیدم خواهر و برادر نورسته ای را که با هم گرم میگیرند .
خدایا خدایا من دیدم پدری را که از دختر خود کام می گرفت .
خدایا ...
خداجون خیلی چیزها هم هست که نمیشه گفت باید دید ولی یه چیزی هست که می خوام اعتراف کنم :
خدایا اگر مردی و مردانگی اینه ، به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم !!!
سخن دل از :این یکی در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 10:39
باید بگذارید و بگذرید ، آیا دوست ندارید که خداوند نیز از شما در گذرد؟
دو راهب در سفری زیارتی به رودخانه ای رسیدند و در آنجا دختری را با لباس فاخر دیدند که نمی دانست چگونه از رودخانه عبور کند. یکی از راهبان بی آنکه کلامی بر زبان آورد او را به پشت گرفت و از عرض رودخانه گذشت و در ساحل آنسوی رودخانه بر زمین گذاشت . پس از آن راهبان به راهشان ادامه دادند ولی ساعتی بعد راهب دیگر لب به شکوه گشود." دست زدن به آن زن درست نبود . تماس نزدیک داشتن به زن بر خلاف احکام است . چگونه بر خلاف قوانین راهبان رفتار کردی؟" راهبی که آن دختر را به آن سوی رودخانه برد به راهش ادامه داد و سر انجام گفت: " من او را یک ساعت پیش در کنار رودخانه به زمین گذاشتم اما تو هنوز او را بر روی کولت داری و حملش می کنی؟!!!"
"هر انسانی باید قبری به اندازه مناسب داشته باشد تا خطا ها و تقصیرات دوستش را در آن دفن کند."
عزیزم :!!!
گذشته را حتی برای خودمان هم که شده باید فراموش کرد و همه را بخشید. تنها در این صورت است که می توانید با خیالی آسوده و سبکبار به راه خود ادامه دهید.
هر چه باشد ،باشد ، هر آنچه آزارت میدهد فراموش کن و جای اونا خاطره های کودکیتو بذار جاشون !!!!سخته ولی این خاطره های کودکی مونه که دارن خاک می خورن ، خودمونم می دونیم تا دلمون بخواد بدی هست و خوبی کم....
بی خیال گذشته های بد ... ..فردا اولین روز بقیه زندگی ماست !!!
سخن دل از :اون یکی در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 23:44
هفت بار روح خويش را تحقير كردم :
اولين بار زماني بود که
براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد
دومين بار آن هنگام بود که
در مقابل فلج ها مي لنگيد
سومين بار آن زمان که
در انتخاب خويش بين آسان و سخت ، آسان را برگزيد
چهارمين بار وقتي که
مرتکب گناهي شد و به خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند
پنجمين بارآنگاه که
به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اش دانست
ششمين بار آن وقت که
چهره اي زشت را تحقير کرد ، درحاليکه ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است
و هفتمين بار وقتي که
زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است
سخن دل از :این یکی در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 11:3
گزیده ای از سخنان دکترشریعتی
ü در دشمنی دورنگی نيست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ريا بودند.
ü هرگاه خواستی خردمند را از نادان بازشناسی با او از کارهای نا ممکن و محال سخن بگوی اگر پذيرفت بدان که احمق است و گرنه عاقل
ü انسان هرچه بالاتر رود احتمال ديدن وصله شلوارش بيشتر است.
ü برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند.
ü مهم اين نيست که چقدر ميدانيم. مهم اين است که از دانستهايمان چقدر استفاده کنيم.
ü اگه آدما همونقدر که در صحبت کردن توانا هستن در سکوت کردن هم توانا بودن زندگی خيلی زيباتر از اين ميشد.
ü و در آخر هم دکتر شريعتی ميگن :
سرمايه ماورايی انسان به اندازه حرفهايی ست که برای نگفتن دارد.
سخن دل از :اون یکی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 21:26
+ سخن دل از :این یکی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت
15:48 |